در عهد موسی علیه السلام خانواده ای بی نهایت فقیر که متشکل از یک زن و شوهرش بود، زندگی می کرد.سال ها بود که با فقری بی امان دست و پنجه نرم می کردند. با وجود سختی ها و تلخی های زندگی، صبر داشتند.
شخصی در یکی از مناطق کویری زندگی میکرد.چاهی داشت پر از آب زلال و زندگیش به راحتی میگذشت با وجود آنکه در همچین منطقه ای زندگی میکرد.بقیه اهالی صحرا به علت کمبود آب همیشه دچار مشکل بودند اما او خیالش را
در رستوران بودم که میز بغلی توجهم را جلب کرد. زن و مردی حدود ۴۰ ساله روبهروی هم نشسته بودند و مثل یک دختر و پسر جوان چیزهایی میگفتند و زیرزیرکی میخندیدندبدم آمد. با خودم گفتم چه معنی دارد؟ شما با
يک روز در اتاق انتظار يک دندانپزشک نشسته بودم.بار اولى بود که پيش او مىرفتم.به مدارکش که در اتاق انتظار قاب کرده بود و به ديوار زده بود، نگاه کردم و اسم کاملش را ديدم ناگهان به يادم آمد که ٣٠ سال پيش